
ازمن و این روزهای گذشته تنها لبخند سردی مانده که نشان از گذشتن است،
گذشتن از آنچه خواسته دل بود وشاید هست وشاید هم دیگر نخواهد بود هرگز،
چونان همیشه که گذشته وتقدیر بوده؛ روزهای خوش آینده ارزانی همه بی
خبران!!
.
.
.
بی تفاوت شده ای تا به حال به هرآنچه که در گذر است؟
من اکنون اینگونه ام.
یک سفر فاصله است تا من شدن، آن من حقیقی که باید می بود ونبود، آن من
حقیقی که خالقش میخواست...
دیگر نه مرثیه ای میخوانم ،نه اشکی ونه لبخندی، شاید اکنون قلم قرمزی بردارم
وبر همه این صفحات خاطرات روزهای گذشته خطی بزنم پررنگِ پررنگ که دیگر
جای
شاید به من حقیقی نزدیکم کند...