تبليغاتX
فتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست... -

...

بگذار از قصه بیرون بیایم .

 دیگر توان چرخیدن ندارم .

 دلم میخواهد قهر کنم . لب ورچینم .

 جلوی اشکهایم را نگیرم

. دامن بلند و چین دارم را با دستهایم بگیرم و از سر این رودها بپرم و بگذرم و دور شوم . 

بروم یک جایی که "مجنون" نباشد !

 که این حکایت دایره وار تمام شود که دیگر نچرخم که دیگر...

 آخر تو خدایی ... خدا... !!!

اشاره کنی اگر، مجنون باز می گردد و من دیگر نمی چرخم ... .

 تو به من لبخند زدی و گفتی :

 "لیلی بمان .قصه ی بی لیلی را کسی نمی خواند "...

 من اما خسته شده بودم .

 تنهاییم از خودم بزرگتر شده بود...

 سالها بود چرخیده بودم!

 سالها بود که لیلی بودم و مجنون کسی که می گفت من لیلی اش هستم ،

 دلم میخواست او چرخیدنم را می دید ...

 بی تابیم را و حرکتم را در مسیر دایره وار زمین در مسیر منحنی زمان .

"مثل زمین که چرخیدن ماه را می بیند

 " . آخر تو خدایی ... خدا ... و تو اگر بخواهی ... "

 و خدا گفت : چرخیدنت را من تماشا می کنم . لیلی بچرخ !"...

و حالا هزارها سال است که من که لیلی ام ، دارم می چرخم...

 مثل گردش نقطه های نورانی در پهنه ی وسیع آسمان "

هزار نقطه ی دوار ..." تا آن روز که " دیگر نه نقطه باشد و نه لیلی "!

 و خدا گفت : " لیلی بگرد . گردیدنت را من تماشا می کنم "

 " لیلی ! بگرد .

 تنها حکایت دایره باقی ست... "...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 1:3  توسط یه آشنا  |