گرفتم جامی از دست عزیزم
نمیدانم بنوشم یا بریزم
ننوشیده چنان مستم نموده
که دینم را ز دست من ربوده
در این مستی بسی هشیار گشتم
ز خواب غفلتم بیدار گشتم
به چشم دل بدیدم عالمی مست
به رقصند و سماع آنچه در او هست
زمین و آسمان و ماه و خورشید
زحل با مشتری ،کیوان و ناهید
به سبزه لاله ها در ر قص دیدم
صدای شادی از هر جا شنیدم
دل دریا خروشان بود از شوق
به صحرا خار و خس دیدم سر ذوق
قناری بر سر گل شادمانه
به صوتی خوش همی خواندی ترانه
همه ذرات عالم در خروشند
تو گوئی جام، پی در پی بنوشند
بیا جانا در این بزم جهانی
به همراه همه کن شادمانی
نمی خواهم که بر گردم ز مستی
بمانم همره ذرات هستی
خوشا آنان که جام از او گرفتند
ز اسرار جهان اندر شگفتند
هر آنکس می، خورداز دست دلدار
جهانی را ببیند در شب تار
شعر از درویش........