کافرم کردی و گفتی که مسلمان شده ای
بنده ام کردی و گفتی که سلیمان شده ای
دستم از کار کشیدی که تو فارغ بنشین
عاشقم کردی و گفتی که تو سلطان شده ای
سالها قبله ی من روی تو بود و دیشب
دیدم از روی برون آمدی و جان شده ای
من که نه کافر و نه مومن ونه عیسویم
تو چرا قبله ی این رند پریشان شده ای؟
گر ترا خانه بود کعبه چرا پیش منی
از چه هم صحبت این بی سر و سامان شده ای؟
تو که از جام و می ومطرب و نی بیزاری
از چه رو همدم این مست غزلخوان شده ای؟
دوش گفتم به سر دار بگویم اسرار
گفت حامد مگر از عهد،پشیمان شده ای؟
درد ما را نیست درمان الغیاث
هجر ما را نیست پایان الغیاث
دین ودل بردند و قصد جان کنند
الغیاث از جور خوبان الغیاث........