گوش بسپار:
پرندگان می خوانند.
نگاه کن؛
در ختان غرق شکوفه شده اند.
آدم ها را ببین؛
عشق ها،خنده ها و گریه هایه شان را تما شا کن.
دخترکی در باد می رقصد؛
خیره نگاهش کن.
خوشا به حال زمین که زنده است!
خوشا به حال درختان!
خوشا به حال باران!
خوشا به حال خورشید و ماه و ستارگان!
خوشا به حال شب!
خوشا به حال روز!
خوشا به حال عشق!
خوشا به حال ما.....
مسیحا برزگر

هو الحی
121
سلام دوستان:
پیشاپیش سال نو بر همگان مبارک.![]()
![]()
بیا تا همچون سبزه ها شور جوانه زدن داشته باشیم؛
بیا ما هم جوانه بزنیم:
از زیر تمام رنگ ها، خستگی ها،تنهایی ها...
بیایید ما هم همراه با بهار، با طبیعت هم آهنگ شویم ؛
بیایید ما هم با آهنگ تمام هستی بر قصیم!
کاش بتوانیم تنه ی وجودمان را به سوی نور سوق دهیم؛
کاش تنه ی خاکیمان را آسمانی تر کنیم...
با آرزوی بهترین ها برای همگی![]()
![]()
در پناه حق
شاد، سبز و آزاد زی.
«یه آشنا»
وقتش فرا رسيده است .
هر روز ساعت موعود نزديكتر ميشود.
روحهايي بي شمار بي قرار عشق و بصيرت تواند.
پس ، به پيش !
سخت كار كن !
تسليم محض باش !
خود را فراموش كن !
خود را ديوانه وار در خدا غوطهور كن.
اينجا فقط ديوانگي كارساز است.
عقلانييتي برتر از ديوانگي براي خدا وجود ندارد.

فرياد
مشت مي كوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به
بگذاريد هواري بزنم
آي
با شما هستم
اين درها را باز كنيد
من به دنبال فضايي مي گردم
لب بامي سر كوهي دل صحرايي
كه در آنجا نفسي تازه كنم
آه.........
مي خواهم فرياد بلندي بكشم
كه صدايم به شما هم برسد
من به فرياد همانند كسي
كه نيازي به تنفس دارد
مشت مي كوبد بر در
پنجه مي سايد بر پنجره ها
محتاجم
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا بايد اين داد كند
از شما خفته چند
چه كسي مي ايد با من فرياد كند ؟!!
فريدون مشيری

ازمن و این روزهای گذشته تنها لبخند سردی مانده که نشان از گذشتن است،
گذشتن از آنچه خواسته دل بود وشاید هست وشاید هم دیگر نخواهد بود هرگز،
چونان همیشه که گذشته وتقدیر بوده؛ روزهای خوش آینده ارزانی همه بی
خبران!!
.
.
.
بی تفاوت شده ای تا به حال به هرآنچه که در گذر است؟
من اکنون اینگونه ام.
یک سفر فاصله است تا من شدن، آن من حقیقی که باید می بود ونبود، آن من
حقیقی که خالقش میخواست...
دیگر نه مرثیه ای میخوانم ،نه اشکی ونه لبخندی، شاید اکنون قلم قرمزی بردارم
وبر همه این صفحات خاطرات روزهای گذشته خطی بزنم پررنگِ پررنگ که دیگر
جای
شاید به من حقیقی نزدیکم کند...
هرگز در نمايشنامه اي كه ديگران نوشته اند ،
بازي نخواهم كرد .
من خود اصول بازي را مي نويسم !