دو راهب
دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخونه ای رسیدند . لب رودخونه ، دختر زیبائی رو دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت.
از اونجائی که ساحل رودخونه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست هنگام عبور لباسش آسیب ببینه ، واسه همین اونجا منتظر وایستاده بود .
یکی از راهبها بدون مقدمه یه راست رفت و خانوم رو سوارکولش کرد . سپس اونو از عرض رودخونه عبور داد و طرف دیگه روی قسمت خشک ساحل پائین گداشت .
راهبها به راهشون ادامه دادند . اما راهب دومی یک ساعت میشد که هی شکایت میکرد : " مطمئنا این کار درستی نبود ، تو با یه خانم تماس داشتی ، نمیدونی که در حال عبادت و زیارت هستیم ؟ این عملت درست بر عکس دستورات بود ؟ "
و ادامه داد : " تو چطور بخودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین رفتار کنی ؟ "
راهبی که خانم رو به این طرف رودخونه آورده بود ، همش سکوت میکرد ، اما دیگه تحملش طاق شد و جواب داد : " من اون خانوم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم اما تو چرا هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل میکنی ؟ ! "
پروردگارا به درگاه تو پناه مي آورم و تو نيز پناهم بخش تا موجودي آزمند و خويشتن دوست نباشم.
مگذار که صولت خشم، حصار بردباري مرا درهم بشکند و حمله حسد، مناعت فطرت مرا به خفت و مذلت فروکشاند.
پروردگارا روا مدار در ظلمات جهل و ظلال، از چراغ هدايت به دور افتم و بيغوله را از شاهراه بازنشناسم.
روا مدار که به خواب غفلت فرو افتم و کيفر غفلت خويش ببينم.
پروردگارا مگذار دامان وجودم به پليدي هاي گناه بيالايد و مگذار که معصيت ها را -هر چه هم کوچک - کوچک بشمارم و نسبت به مناهي بي پروا باشم.
روا مدار که طاعت اندک خويش را بسيار ببينم و به خويشتن ببالم و گردن استکبار و افتخار برفرازم.
پروردگارا به تو پناه مي برم که به حق خويش اکتفا نکنم و از حد خويش پاي به در نهم و آن چه را شايسته من نيست، تمنا بدارم.
به تو پناه مي برم و از تو مي خواهم که مرا پناه دهي و آتش نخوت و غرور به خرمن اعمال در نيندازي.
الهي روا مدار که پنهان ما از پيداي ما ناستوده تر باشد و در وراي صورت آراسته ي ما سيرتي زشت و ناهموار نهفته باشد.
صحيفه ي سجاديه
«الهي به بهشت و حور چه نازم؛ مرا ديده اي ده که از هر نظر بهشتي سازم»
خداوندا ياريم کن تا در اين هزار توي زندگي راهي را بيابم که به سوي تو باشد و مورد رضايتت قرار گيرد.
خداوندا ياريم کن تا در سنگلاخ هاي دشوار زندگي ، هيچ گاه به سوي غير تو نلغزم.
خداوندا ياريم کن تا تنها به هنگام سختي و دشواري به يادت نيفتم و در راحتي و آسودگي و در لحظه لحظه زندگي از يادت نبرم ...
دارم از زلف سياهش گله چندان که مپرس که چنان ز او شدهام بی سر و سامان که مپرس
کس به اميد وفا ترک دل و دين مکناد که چنانم من از اين کرده پشيمان که مپرس
به يکی جرعه که آزار کسش در پی نيست زحمتی میکشم از مردم نادان که مپرس
زاهد از ما به سلامت بگذر کاين می لعل دل و دين میبرد از دست بدان سان که مپرس
گفتوگوهاست در اين راه که جان بگدازد هر کسی عربدهای اين که مبين آن که مپرس
پارسايی و سلامت هوسم بود ولی شيوهای میکند آن نرگس فتان که مپرس
گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم گفت آن میکشم اندر خم چوگان که مپرس
گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا
حافظ اين قصه دراز است به قرآن که مپرس
...
بگذار از قصه بیرون بیایم .
دیگر توان چرخیدن ندارم .
دلم میخواهد قهر کنم . لب ورچینم .
جلوی اشکهایم را نگیرم
. دامن بلند و چین دارم را با دستهایم بگیرم و از سر این رودها بپرم و بگذرم و دور شوم .
بروم یک جایی که "مجنون" نباشد !
که این حکایت دایره وار تمام شود که دیگر نچرخم که دیگر...
آخر تو خدایی ... خدا... !!!
اشاره کنی اگر، مجنون باز می گردد و من دیگر نمی چرخم ... .
تو به من لبخند زدی و گفتی :
"لیلی بمان .قصه ی بی لیلی را کسی نمی خواند "...
من اما خسته شده بودم .
تنهاییم از خودم بزرگتر شده بود...
سالها بود چرخیده بودم!
سالها بود که لیلی بودم و مجنون کسی که می گفت من لیلی اش هستم ،
دلم میخواست او چرخیدنم را می دید ...
بی تابیم را و حرکتم را در مسیر دایره وار زمین در مسیر منحنی زمان .
"مثل زمین که چرخیدن ماه را می بیند
" . آخر تو خدایی ... خدا ... و تو اگر بخواهی ... "
و خدا گفت : چرخیدنت را من تماشا می کنم . لیلی بچرخ !"...
و حالا هزارها سال است که من که لیلی ام ، دارم می چرخم...
مثل گردش نقطه های نورانی در پهنه ی وسیع آسمان "
هزار نقطه ی دوار ..." تا آن روز که " دیگر نه نقطه باشد و نه لیلی "!
و خدا گفت : " لیلی بگرد . گردیدنت را من تماشا می کنم "
" لیلی ! بگرد .
تنها حکایت دایره باقی ست... "...
دل باز عزم کعبه ی مقصود میکند
جانم سجود حضرت معبود می کند
عود دلم در آتش عشقش روان بسوخت
عیبم مکن اگر نفسم دود میکند
خوش آتشی و عود خوشی سوختم خوشی
این لطف او نگر که چه با عود میکند
آنکس که میخورد غم عشقش ز کا ینانات
نیکو تجارتی و بسی سود میکند
رندی که میرود بخرابات عاشقان
با او برو که میل به بهبود میکند
او آفتاب عالم و ما سایبان او
چندان غریب نیست اگر جود می کند
سید بجود بنده ی معدوم خویش را
می بخشدش وجودی و موجود میکند
من به خوبی میدانم،
که ورای من وتو،
هستی هست،
عشق ما میمیرد،مگر آزاد شود،
رفتنت رنج من است،
رنج من عشق من است،
پس رهایت خواهم کرد،
که تو را آزاد دوست می دارم.
گرفتم جامی از دست عزیزم
نمیدانم بنوشم یا بریزم
ننوشیده چنان مستم نموده
که دینم را ز دست من ربوده
در این مستی بسی هشیار گشتم
ز خواب غفلتم بیدار گشتم
به چشم دل بدیدم عالمی مست
به رقصند و سماع آنچه در او هست
زمین و آسمان و ماه و خورشید
زحل با مشتری ،کیوان و ناهید
به سبزه لاله ها در ر قص دیدم
صدای شادی از هر جا شنیدم
دل دریا خروشان بود از شوق
به صحرا خار و خس دیدم سر ذوق
قناری بر سر گل شادمانه
به صوتی خوش همی خواندی ترانه
همه ذرات عالم در خروشند
تو گوئی جام، پی در پی بنوشند
بیا جانا در این بزم جهانی
به همراه همه کن شادمانی
نمی خواهم که بر گردم ز مستی
بمانم همره ذرات هستی
خوشا آنان که جام از او گرفتند
ز اسرار جهان اندر شگفتند
هر آنکس می، خورداز دست دلدار
جهانی را ببیند در شب تار
شعر از درویش........

الهی!
در ملکوت تو کمتر از مویم.این بیهوده تا کی گویم؟
الهی!
نه نیستم،نه هستم.نه بریدم،نه پیوستم.
همه ی شادیها بی یاد تو غرور است
و همه غمها با یاد تو سرور است.
الهی!
بنیاد توحید ما خراب مکن.وباغ امید ما را بی آب مکن.
الهی!
دانی که بی تو هیچکسم!دستم گیر که در تو رسم!
بظاهر قبول دارم،بباطن تسلیم!
نه از خصم باک دارم،نه از دشمن بیم!
نه بر صاحب شریعت رد نه بر تنزیل.
نه گنج تشبیه،نه جای تاویل.
اگر دل گوید:چرا؟
گویم امر را سر افکنده ام!
و اگر خرد گوید چرا؟
جواب دهم که: من بنده ام!

هواي روي تو دارم نمي گذارندم
مگر به كوي تو اين ابرها ببارندم
مرا كه مست توام اين خمار خواهد كشت
نگاه كن كه به دست كه مي سپارندم
مگر در اين شب دير انتظار عاشق كش
به وعده هاي وصال تو زنده دارندم
غم نمي خورد ايام و جاي رنجش نيست
هزار شكر كه بي غم نمي گذارندم
سري به سينه فرو برده ام مگر روزي
چو گنج گم شده زين كنج غم برآرندم
چه باك اگر به دل بي غمان نبردم راه
غم شكسته دلانم كه مي گسارندم
من آن ستاره ي شب زنده دار اميدم
كه عاشقان تو تا روز مي شمارندم
چه جاي خواب كه هر شب محصلان فراق
خيال روي تو بر ديده مي گمارندم
هنوز دست نشسته ست غم ز خون دلم
چه نقش هاي كه ازين دست مي نگارندم
كدام مست ، مي از خون سايه خواهد كرد
كه همچو خوشه ي انگور مي فشارندم
نیمه شب کوبید بر درگفت: عاشق خانه است؟
متهم هستی و جرمت دیدن جانانه است
بعد بستند دست و پایم را به موی دلبرم
گفتم از بهر دفاع بی گنهم،چون مقصر این دل دیوانه است.
از من شاهد وبرهان و مدرک خواستند
پاسخی دادم که شاهد ساغر و پیمانه است .
گفتمش گر یار را بوسم چه باشد کیفرم
گفت سوختن چون کیفر پروانه است
گفتمش من حاضرم سوزم به شرط بوسه ای
چون سوختن از بهر جانان کار هر مردانه است.........
آتش عشق عجب آتش غافل سوزیست
بی خبر می کند و بی خبرم می سوزد!!!
........................
کافرم کردی و گفتی که مسلمان شده ای
بنده ام کردی و گفتی که سلیمان شده ای
دستم از کار کشیدی که تو فارغ بنشین
عاشقم کردی و گفتی که تو سلطان شده ای
سالها قبله ی من روی تو بود و دیشب
دیدم از روی برون آمدی و جان شده ای
من که نه کافر و نه مومن ونه عیسویم
تو چرا قبله ی این رند پریشان شده ای؟
گر ترا خانه بود کعبه چرا پیش منی
از چه هم صحبت این بی سر و سامان شده ای؟
تو که از جام و می ومطرب و نی بیزاری
از چه رو همدم این مست غزلخوان شده ای؟
دوش گفتم به سر دار بگویم اسرار
گفت حامد مگر از عهد،پشیمان شده ای؟
درد ما را نیست درمان الغیاث
هجر ما را نیست پایان الغیاث
دین ودل بردند و قصد جان کنند
الغیاث از جور خوبان الغیاث........
گوش بسپار:
پرندگان می خوانند.
نگاه کن؛
در ختان غرق شکوفه شده اند.
آدم ها را ببین؛
عشق ها،خنده ها و گریه هایه شان را تما شا کن.
دخترکی در باد می رقصد؛
خیره نگاهش کن.
خوشا به حال زمین که زنده است!
خوشا به حال درختان!
خوشا به حال باران!
خوشا به حال خورشید و ماه و ستارگان!
خوشا به حال شب!
خوشا به حال روز!
خوشا به حال عشق!
خوشا به حال ما.....
مسیحا برزگر

هو الحی
121
سلام دوستان:
پیشاپیش سال نو بر همگان مبارک.![]()
![]()
بیا تا همچون سبزه ها شور جوانه زدن داشته باشیم؛
بیا ما هم جوانه بزنیم:
از زیر تمام رنگ ها، خستگی ها،تنهایی ها...
بیایید ما هم همراه با بهار، با طبیعت هم آهنگ شویم ؛
بیایید ما هم با آهنگ تمام هستی بر قصیم!
کاش بتوانیم تنه ی وجودمان را به سوی نور سوق دهیم؛
کاش تنه ی خاکیمان را آسمانی تر کنیم...
با آرزوی بهترین ها برای همگی![]()
![]()
در پناه حق
شاد، سبز و آزاد زی.
«یه آشنا»
وقتش فرا رسيده است .
هر روز ساعت موعود نزديكتر ميشود.
روحهايي بي شمار بي قرار عشق و بصيرت تواند.
پس ، به پيش !
سخت كار كن !
تسليم محض باش !
خود را فراموش كن !
خود را ديوانه وار در خدا غوطهور كن.
اينجا فقط ديوانگي كارساز است.
عقلانييتي برتر از ديوانگي براي خدا وجود ندارد.